
عمري به هر کوي و گذر گشتم که پيدايت کنم
اکنون که پيدا کرده ام بنشين تماشايت کنم
الماس اشك شوق را تاجي به گيسويت نهم
گل هاي باغ شعر را زيب سرا پايت كنم
بنشين كه من با هر نظر با چشم دل با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر از روي زيبايت كنم
بنشينم و بنشانمت آنسان كه خواهم خوانمت
وين جان بر لب مانده را مهمان لبهايت كنم
بوسم تو را با هر نفس اي بخت دور از دسترس
ور بانگ برداري كه بس غمگين تماشايت كنم
تا كهكشان تا بي نشان بازو به بازويت دهم
با همزماني همدلي جان را هم آوايت كنم
اي عطر و نور توامان يك دم اكر يابم امان
در شعري از رنگين كمان بانوي رويايت كنم
بانوي روياهاي من ، خورشيد دنياهاي من
اميد فرداهاي من ، تا كي تمنايت كنم ؟!
برچسب:
نویسنده: هلیا کریمیان