دلم تنگ است اين شبها يقين دارم که ميداني
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
شدم از درد تنهايي گلي پژمرده و غمگين
ببار اي ابر پاييزي که دردم را تو ميداني
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم
چرا اي مرکب عشقم چنين آهسته ميراني
تپش هاي دل خسته چه بي تاب و هراسانند
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني

برچسب:
نویسنده: هلیا کریمیان