خرید بک لینک
روزي بود و روزگاري



يه شب بارون صدا ميزد


که چشماتون چرا بستس


چرا مثل نگاهاتون


دلاتون اينقده خستس


 


مگه ميشه با اين وسعت!؟


هنوزم دنبال جايين


چرا با اين همه آدم


بازم تنهاى تنهايين؟!؟


،


،


،


بهش گفتم ببين بارون


مگه چشمات نميبينه!؟


نميبيني ديگه اشکات 


رو پلک گل نميشينه


 


درسته اينروزا شبها


شبيه روز ميمونه


دلا اما چه تاريکه


چه تنگه،مثل زندونه


 


واسه نسلي که داغونه


ديگه بارون کجاش خوبه!؟


ديگه کِي غصه هاشونو


چيک و چيکِ تو ميروبه!؟


 


دلم حس غزل داره 


ولي بارون،نميتونم


ترانه داره ميريزه


تو اين زندون ،نميتونم


 


پر حرفه دلم بارون


هميشه عاشق اشکات


ولي کمتر بريز،حالا


کسي نيس لايق اشکات...

برچسب: نویسنده: هلیا کریمیان تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 12:53

صفحه بندی