بزرگ شديم و فهميديم که دوا ,آب ميوه نبود.
بزرگ شديم و فهميديم که پدر هميشه با دستان پرباز نخواهدگشت
آنطور که مادر گفته بود.
بزرگ شديم وفهميديم که چيز هايي ترسناک تر از تاريکي هم هست!
بزگ شديم به اندازه اي که فهميديم پشت هر خنده ي مادر هزار گريه بود
وپشت هر قدرت پدريک بيماري نهفته!
بزرگ شديم و فهميديم که مشکلات ما ديگر در حد يک بازي کودکانه نيست!
و ديگر دستهاي ما را براي عبوراز جاده نخواهد گرفت!
بزرگ تر که شديم,فهميديم که اين تنها ما نبوديم که بزرگ شديم;بلکه والدين ما هم
همراه باما بزرگ شده اند و چيزي نمانده که بروند!شايد هم رفته باشند!
خيلي بزرگ شديم تا فهميديم که دليل چين و چروک صورت مادر وپدر
نگراني از آينده ما بود.
خيلي بزرگ شديم تا فهميديم سخت گيري مادر عشق بود,
غضبش عشق بود,و تنبيه اش عشق...
و خيلي بزرگ تر شديم تا فهميديم زيبا تر از لبخند پدر,
انحناي قامت اوست!
برچسب:
نویسنده: هلیا کریمیان