قطار شو که مرا با خودت سفر ببري
به دورتر برساني ــ به دورتر ببري
تمام بود ونبود مرا در اين دنيا
که تا ابد چمداني ست مختصر ببري
ومن تمام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهان هاي تازه تر ببري
سپس نسيم شوي تو و بعد ازآن يوسف…!
که پيرهن بشوم تا مرا خبر ببري
مرا به خواب مه آلود ابرهاي جهان
به خواب هاي درختانِ بارور ببري
و بعد نامه شوم من… چه خوب بود مرا
خودت اگر بنويسي ــ خودت اگر ببري
عجيب نيست که هيزم شکن بياشوبد
درخت اگر که تو باشي دل از تبر ببري
دوباره زوزه ي باد و شکستن جاده
چه مي شود که مرا با خودت سفر ببري
برچسب:
نویسنده: هلیا کریمیان