تو فقط میخواهی
که خودم کوچ کنم از شهرت...
تو خیالت راحت...
میروم از قلبت....
می شوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی....
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق ولی
برنمی گردم ، نه....
می روم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و
حرمت دارد....

برچسب:
نویسنده: هلیا کریمیان