با تو بی کسی برام معنا نداره
غیر تو هیچ کی تو قلبم جا نداره
با تو انگار بهشت است دمادم
به گمانم که از آن سیب نخورد حضرت آدم
با تو انگار که من مرغ ز باغ ملکوتم
بی تو بازنده شوم کیش شوم ماتم و کوتم
با تو انگار زمین یکسره فرش است ز گلهای بهشتی
بی تو انگار که سیل آمده و نوح سوار است به کشتی
با تو انگار نه انگار که من اهل زمینم
نتوانم که بجز خوبیِ تو هیچ ببینم
با تو انگار که جاویدم و من لا یتناهی
بی گمان نیست مرا جز تو دگر پشت و پناهی
برچسب:
نویسنده: هلیا کریمیان