چقدر ساده بهم ریختی روان مرا برید غصه ی دل کندنت امان مرا
قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد به هر زبان بنویسند داستانِ مرا
گذشتی از منو شبهای خالی از غزلم گرفته حسرتِ دستان تو جهانِ مرا
سریع پیر شدم آنچنان که آینه نیز شکسته در دلِ خود صورت جوان مرا
به فکر معجزه ای تازه بودمو ناگاه خدا گرفت به دست تو امتحان مرا
نه تو خلیلِ خدایی نه من چو اسماعیل بگیر خنجرو در دم بگیر جانِ مرا
تو را به حرمتِ عشقت قسم بیا برگرد بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا
چه روزگار غریبیست بعد رفتن تو بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا
تو نیمه دیگر من نیستی تمامِ منی تمام کن غم و اندوه سالیانِ مرا
برچسب:
نویسنده: هلیا کریمیان