
باز باران،باترانه میخورد بر بام خانه!خانه ام کو؟خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟روز های کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟پس چه شد دگر،کجارفت؟
خاطرات خوب و رنگین؟
درپی آن کوی بن بست،در دل تو آرزو هست!
کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز!
یاد باران رفته از یاد! آرزوها رفته بر باد!
باز باران،باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه،بی بهانه
شاید گم کرده خانه؟
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: هلیا کریمیان